
چراغ قرمز شد!
شیشه را پائین نیاور
صدای ضبط را هم بیشتر کن
نکند صدای گرفته و خش دار من، طنین ترانه دلخواهت را ناهنجار کند.
شیشه را پائین نیاور!
تا خدایی نکرده برای لحظه ای هم شده سوز سرمای خیابان را که همدم شب و روز من است، احساس کنی.
شیشه را پائین نیاور!
تا صدای لرزان من دلت را نلرزاند و مجبور نشوی تا به اندازه پول یک آدامس هم که شده خرج دلرحمی ات کنی.
شیشه را پائین نیاور!
و نگاهت را به چیزی یا کسی خیره کن، من هم خیال می کنم که مرا ندیدی! شاید هم ترسیدی که داستان دخترک کبریت فروش را برایت تداعی کنم و کریسمس هر شبت را ...
چراغ سبز شد!
گاز ماشینت را بگیر و از این جا دور شو، چرا که من هم تو را ندیدم.
برو و من را در این سرگردانی وحشتناک رها کن.
شاید سرنوشت من هم تکرار قصه دخترک کبریت فروش باشد،
حتی اگر کسی داستانش را نشنود!

روزی باد
ورق خواهد زد
خاطراتِ بی دفترِ دانشجویی ات
و تو...
لبخند...
حسرت...
و دریغ از روزهای رفته...
باز هم بوی آذر؛ بوی آتش.
روزی که آن سه آذر اهورایی سجده بر آتش زدند و با خون خود خط قرمزی بر کیان اهریمنان کشیدند.
به قول آتشی: "ننشسته ام تا جای کسی را تنگ سازم ...من می روم تا شاخه ای دیگر بروید..."
و حالا ما تولد هزاران شاخه پر شکوفه را هر ساله در 16 آذر جشن می گیریم.
16 آذر آنقدر در تقویم دانشگاه ماندگار است که حتی فارغ التحصیلان دانشگاه نیز با شنیدن نامش به یاد روزهای خوش دانشجوییِ خود افتاده و با حسرت، روزهای رفته دانشگاه را بر چارچوب پلک می نشانند.
امسال شهادت آن سه آذر مصادف شده با سالروز شهادت امام محمد باقر (ع).
نام این امام بزرگوار بار دیگر خاطرات دوست عزیزم سید محمد باقر موسوی را برایم تداعی می کند. او که حسرت فراغش پیش از زمان فارغ التحصیلی به سراغمان آمد.
امروز به یاد تمام روزهایی هستم که با محمد باقر گذشت...
با حسرت حضورش، روز 16 آذر، روز دانشجو را به تمامی دانشجویان تبریک می گویم.
پاییز مهربان!
آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !
با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خویش
نقش هزار پرده ای از یادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر یادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو یادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگیزت
پیچیده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگیزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و یاسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حیاط ایستاده است
خورشید کم کمک به نوک کوههای غرب
نزدیک می شود ....
اما هنوز از حسنک نیست یک خبر
معلوم نیست باز چرا دیر کرده است!
فریاد اعتراض حیوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع
کبری هنوز پشیمان است
امسال هم دوباره کتابش را
زیر درخت خانه اشان جا گذاشته
چوپان هنوز هم
دست از دروغ گویی خود برنداشته
با اینکه بره های قشنگش را
همین پارسال گرگ
از هم درید و خورد .....
پاییز مهربان!
با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زیر درخت سبز زمان جا گذاشتم
آموختم دروغ نگویم اما
این گرگ نا بکار
یوسف من را
از هم درید .....
............
دارد قطار حادثه از راه می رسد
پیراهنم کجاست ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟
باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است
بازی تمام شد!
این دست آخر است ....
تقدیر برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم .......

بیا برای هم دعا کنیم که:
ای کاش خدا از ما بگیرد
هر آن چه که خدا را از ما می گیرد.
دکتر علی شریعتی
بر بام دگر نشست و زین بام گسست
او بار دلش را این چنین آخر بست
بی دانه و بی آب و علف بود و خزان
حق داشت کبوترک که پرواز نماید از آن
بی دانه و بی آب و ز فردا خالی
ای مرد بر هیچ چگونه این چنین می بالی؟
بر بام دگر نشست و زین بام گسست
بر هیچ چگونه طفلکی دل می بست
بر بام دگر نشست و زین بام گسست
او بار دلش را این چنین آخر بست
یا بام تو برچین و خراباتش کن
یا دانه بیار و آب و آبادش کن
یا بوی بهار و عطر نسرین و نسیم
یا مردک بیچاره ز دنیا برویم
برچین تو این بام و خدا همراهت
حق حافظ آن کبوتر گمراهت
از پشت دیوار به پسرش نگاه می کرد.
پسر، جعبه شیرینی در دست، مشغول تعارف کردن آن به رهگذران بود...
جعبه خالی می شد، در حالی که هنوز چیزی به او نرسیده بود!
آخرین قطعه شیرینی هم که برداشته شد، پسر جعبه خالی را گوشه خیابان رها کرد و رفت.
از اینکه چیزی به او نرسیده بود بسیار ناراحت بود.
ناگهان دسته گنجشکان به جعبه شیرینی و تکه های شیرینی در آن حمله کردند و با شادمانی مشغول خوردن شدند.
حالا مرد خوشحال بود؛
چون با دست پر به آسمان باز می گشت...

سنگ کاغذ قیچی...
سنگ کاغذ قیچی...
شاید بار ها بازی کرده اید این کلمات را
در سایه ی سقف های موشک نخورده و دیوار های بولدزر ندیده
اما باید بدانید
ما در کوچه های اسیر خود
در دشت های سوخته
زیر سقف های ریخته
بازی هایی داریم
که تابه حال ندیده اید
حتی در خواب هایی که نپریده اید
از آنها
روی بالشهایی که جغد را هم می خوابانند!
ما هر روز با آدم بزرگ ها
سنگ تانک صهیونیست بازی می کنیم
در هیجان سرخ
حتما آوازه ی یک قل دو قل ما را شنیده اید
وقتی بر برج های کاغذی دعای باران می کنند
برای خانه هامان
باران توپ...
باران موشک...
اینجا مادران پرعاطفه
هرروز
در انتظاری مخوف
تانک های بی عاطفه را می پایند مبادا...
اینجا کارشناسان ِ ( اوقات فراغتت را چه می کنی؟)
حرفی برای گفتن ندارند
...شما کجایید
شبهایی که زخم هامان را به چشم مادرانمان
سوغات می دهیم و
قبل از خواب مسواک ...نه!
آرزوی شهادت می کنیم
دیروز زن همسایه
شهادت تازه دامادش را جشن گرفت
تا همه ببینند
مردی ِ زنانی که مهرشان زخم است و نفقه شان زخم
ببینید!
اینجا بازی سن نمی شناسد
سنگ تانک صهیونیست...
سنگ تانک صهیونیست...
(میلاد عرفان پور)
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به او دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست...
سکوتی در عرش طنین انداخت. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی...
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود...
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
با مداد سبز
نوشتم
بهار و عشق
با قرمز
تابستان و تپش
با زرد
پاییز و خاطره
با انگشت
بر بخار پشت شیشه
نوشتم
زمستان و انتظار بهار
دوباره شاخه های سبز و پر شکوفه درختان زندگی سر بر می آورند
و به پنجره های دلمان سرک می کشند...
گویا پیامی دارند: نوایی، صوتی، صدایی...
آنها عشق را زمزمه می کنند؛
باران را
مهر را
بهار را...
سال نو مبارک
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است که:
بروی و بی رهاورد برگردی. کاش میدانستی آن چه در جستوجوی آنی، همینجاست.
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت. و نشنید که درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید؛ جز آن که باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر پیچ و خم، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری ؟ مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کولهات جا برای خدا هست.
و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست.
نظرات ()